
دلم تنگ روزگاريست كه جاناني بود
سينه اي بود وندر آن دل نالاني بود
چون اين غم خود توان كه از ياد ببرم
دلبر رفته است وچگونه به در جان ببرم
قصه اين غصه كه در جان من است
قصه آدم است وهر دمي همراه من است
آدم آن دم كه حوا را كرد يار خويش
ساز اين قصه كرد و آن قصه و دل ريش